
نگاهی به رمان،آفتاب گردان های شرقینوشته ی،حسنامحمودی یوسف،دوست نازنین مهاجرم به من زنگ زد وازچاپ یک رمان تازه،به قلم حسنامحمودی،نویسنده ی همشهری بندرخمیری اش خبردادو به من توصیه کرد که حتماآنرابخوانم واگربتوانم برآن چیزی بنویسم.درروزگاری که تیراژ کتاب که غالبا به سه رقم نمیرسد وازجغرافیای کوچک پدیدآمدن وچاپش فراتر نمیرود ودرآن محدوده نیزفراموش میشود،باهمه ی جستجو نتوانستم آنرابیابم،بنابراین با واسطه ی امیر،دوست دیگرجنوبی کتاب به دستم رسید وآنراکه درپنج فصل و۲۰۵ صفحه نوشته شده بودخواندم.نویسنده...
ادامه مطلب
درکبوترهای عاشقسالها رفته ست وایامی دگرباقی نماندازتبر،برجان جنگل ها،شجرباقی نماندتاپیاپی می روندازدست،یاران کهننگذرد،چندان که می بینی هنرباقی نمانداین شب،آخرمیرسدپایان ومی بینی که بازشام دیگرآمدازراه و سحر،باقی نماندای پسر،دریاب،تندی های عصرخویش راپیشترازآنکه ،دریابی،پدرباقی نماند دوست دارم باز دریابم بهاررفته راگرچه درباغ جهان ،باروثمر،باقی نماندروبه رورادید باید،ای رفیق راه،چونبرگذشته، شوقی ازاین بیشتر،باقی نماندخواستم تانامه ای بفرستمت،امادریغدرکبوترهای عاشق،بال وپر،باقی نماندهفت دریارا به ...
ادامه مطلب
مرگ گاهی ریحان می چیندبایاد وخاطره برادرک عزیزم ناصربافکرلیالستانی که به طورناگهانی ماراترک کرد جاده ها،خط هاي تيره اي برصفحه ی زمین اندبیشترازآنکه واسطه باشند،فاصله میسازنددرابتدای جاده،من ايستاده ام،بادلی شوريدهوتو باچشمی نگران،درانتهای آن بااولین گام که به سویت برمیدارم،فرسنگها ازتودورمیشومودردومین گام ،ناگهان،شبحی ازراه میرسد وازمن ،تنها خاطره اي میسازد آویخته بردیوارتنهایی اتسال گذشته درچنین روزهای غم انگیزی،سوم اسفند۱۴۰۳ ،بهرام،یکی ازبرادرانمان راازدست دادیم ،آنهم بعدازچهل سال دوری وهجران...
ادامه مطلب
خیابانهایی که....هنوزهم بیقرارروزهایی هستمکه به ارزانی ازدست داده امنشانی ات اماپیداستجایی درهمین حوالیروبروی پنجره ای که هرروز،به سوی جهان میگشایمتاکوچه ها وخیابانهایی راببینم که هیچگاه ،آنهاراباتونپیموده اممحسن بافکرلیالستانی بخوانید...
ادامه مطلب
خوابی آرام درشب های دلواپسی-------------------------------------گام برمی دارد درباغ وبا رویاهایش پر می کند زنبیلش را -این قطعه با بوته هایش باید آفتابی باشد برابر ابرهای تیره ی آسمان دخترم خوابی آرام درشب های دلواپسی اش -این قطعه با ردیف های درختانش شهابی باشد درشب های تیره ی آسمان پسرم وبرای نیمروزهای بلند تشنگی اش آبی گوارا چشمه ای که از کنار چپرهایش می جوشد این قطعه ی احاطه شده دردرختان لیمو هم عصایی باشد در روزهای بی تکیه گاهی همسرم برای تمامی سالیانی که من نیستم اینک اما در غروب غم انگیزی که گلوی ثانیه هایش را می فشارد نه باغی ماند ونه درختانی ونه حتی چشمه ای وچپرهایی تنها شبحی ازجنگل که راست ایستاده است برجنازه ی باغ وزوزه های شغالان وباد وکفتاران ......محسن بافکرلیالستانی تیرماه 8...
ادامه مطلب
تا افق نارنجی ...کجا می توانم ترا دیده باشم؟تو که بی شباهت ترینیبه هر آدمیزاد و نا آدمیزادتو باید فراسوی رویای من بوده باشیکه گاهی مرا می بریتا افق های نارنجی رنج و بیداری شور و احساس .محسن بافکرلیالستانی بخوانید...
ادامه مطلب
غزل شماره ۳درابرهای یائسه،رگبارنیزنیستبی گل،به روی شاخه،بروبارنیزنیستپویندگانِ نابلدِراه وچاره ایمدرجاده ای که ساده وهموارنیزنیستشاید،طلسم بختِ بدِخود،شدیم مابختی،اگرچه خواب،نه،بیدارنیزنیستبیگانه رابه خانه ی خودراه داده ایمبادآن زمان،نشانی ازاغیارنیزنیستگاهی،برای رفتن مهمان مهربانچون بود،عزیزومحترم،اصرارنیزنیستداروی تلخ،خورده وبهترنمی شویماینجاطبیب،مرهم بیمارنیزنیستآزادگی وزندگی وزن،غرورماستحکم زمانه را،سرِانکارنیزنیستآنروزمی رسدکه ببینیم وبشنویمدربین مردم،اینهمه،دیوارنیزنیستچون کشتگان عاشق این سالها،بزرگ،درباغ های شهر،سپیدارنیزنیستهرگز نگوبه مادرم ازحکم من،پدر!ماراجزای مرگ،سزاوارنیزنیستبرگورِ من،ترانه بخوان ونگو،دریغزنده ست،کشته ی ستم وخوارنیزنیستآه ای جوان،که چشم تودنبال زندگیست،درعرصه ای ...
ادامه مطلب
اکتبر 4u200f، ساعت u200f20:44u200f · می دیدم هراس مداومی را پیرامون کلبه ای که درآن می زیستیم وشباهنگام نه چراغی بود ونه صدایی که نور تنها از ستارگان بود وصدا از قورباغه ها محسن بافکرلیالستانی ...
ادامه مطلب