خرید بک لینک

ناصرجان

ناصرجان

برای برادرم که ناگهان تنهایمان گذاشت

رفتی
باآرزوهایی که هنوز برآورده نشده بودند
وکام جویی های ناتمام
پدر ازدیدارت خوشحال نشد
ومادر ازاینکه بسیارزودآمدی
بازهم غافلگیرشد
آنهامنتظربودندکه پیرشده باشی
وبا عصا به دیدارشان بروی،نه باقامتی ایستاده!
رفتگان این سالها برایت گریستند
دورادورت حلقه زدند وبه سختی موییدند
تو،اما
مثل همه ی آن سالهایی که درکنارشان بودی
بانقل خاطره های خوش،همه راخنداندی
وفضای آرامستان را
شبیه شب های عروسی دهکده کردی
ومثل روزهای صعودبه قله هاوپایکوبی تالارها
پُر از هلهله.
راستی،ناصرجان
هرکجا،بهرام رادیدی،دستش رابگیر،
تنهایی چهل ساله اش راتمام کن
وبااو ،برگردید به همان روزهای کودکی
درکنارپدرومادری که حالا دیگرپیرشده اند

محسن بافکرلیالستانی
۱۵اسفند۱۴۰۴

برچسب: نویسنده: نگار بختیاری تاريخ: يکشنبه 4 مرداد 1405 ساعت: 3:55

صفحه بندی