درکبوترهای عاشق
سالها رفته ست وایامی دگرباقی نماند
ازتبر،برجان جنگل ها،شجرباقی نماند
تاپیاپی می روندازدست،یاران کهن
نگذرد،چندان که می بینی هنرباقی نماند
این شب،آخرمیرسدپایان ومی بینی که باز
شام دیگرآمدازراه و سحر،باقی نماند
ای پسر،دریاب،تندی های عصرخویش را
پیشترازآنکه ،دریابی،پدرباقی نماند
دوست دارم باز دریابم بهاررفته را
گرچه درباغ جهان ،باروثمر،باقی نماند
روبه رورادید باید،ای رفیق راه،چون
برگذشته، شوقی ازاین بیشتر،باقی نماند
خواستم تانامه ای بفرستمت،امادریغ
درکبوترهای عاشق،بال وپر،باقی نماند
هفت دریارا به هم می ریزم ازشوق صدف
گرچه درآن هم نشانی ازگُهر،باقی نماند
شد،کجا،ذوق غزلخوانی وآوازوسرود؟
درمیان شهر،ردِّرهگذر،باقی نماند
نعره ی شیروپلنگ ازعرصه ی جنگل تهی ست
جای آن ،جز زوزه ی کفتاروخر،باقی نماند
محسن بافکرلیالستانی
برچسب:
نویسنده: نگار بختیاری